تبلیغات در اینترنتclose
صحبت های در گوشی علیرضا احمدی روشن با رهبر
English
Arabic
Turkey
زمان جاری : دوشنبه 03 اردیبهشت 1397 - 2:14 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم


سلام مهمان گرامي؛
مهمان گرامي، براي مشاهده تالار با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد


آیا میدانید؟ ایا میدانید :


جذب مدیر فعال.کلیک کنید

کانال ترک گناه و خودسازی در تلگرام
اینستاگرام خودسازی



تعداد بازدید 85
نویسنده پیام
zeinab76 آفلاین




ارسال‌ها : 1799
عضویت: 23 /7 /1392
محل زندگی: آران و بیدگل
سن: 17
تشکرها : 6406
تشکر شده : 6511
صحبت های در گوشی علیرضا احمدی روشن با رهبر



سلام آقاجون! من چهارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم کهامشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده. مامانم میگهبابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قابهای رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه. امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم. بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی.
به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه وبا شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد.بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکرکنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه! بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود. فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم. اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت...

"من یمنی ام"




شهری به آتش میکشم گر تو لبت را تر کنی
من چون گلی در دست تو کاش مرا پرپر کنی
بر رشته های معجر زهرا قسم سید علی
خنجر به حنجر میزنم گر تو هوای سر کنی





امضای کاربر: zeinab76
سه شنبه 20 اسفند 1392 - 17:14
نقل قول این ارسال در پاسخ تشکر گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 2 کاربر از zeinab76 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: tati & dokhtarchadori &
atlasweb آفلاین




ارسال‌ها : 3
عضویت: 18 /11 /1395

پاسخ : 2 RE صحبت های در گوشی علیرضا احمدی روشن با رهبر
تشکر از این مطلب قشنگتون

امضای کاربر: atlasweb
پنجشنبه 16 فروردین 1397 - 09:39
نقل قول این ارسال در پاسخ تشکر گزارش این ارسال به یک مدیر





X بستن تبلیغات



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

[AD]

لینک های ویژه